X
تبلیغات
داستانهای زیبای عاشقانه

چهارشنبه 6 اردیبهشت1391

www.bia2behnam.blogfa.com


برچسب‌ها: عکس زیبا
نوشته شده توسط Behnam در 10:1 PM |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 6 اردیبهشت1391

**ooolllaaalllaaa**

❤ OOO lll AAA lll AAA ❤

همه خوشکلااا بیا پیش ما جات خالیه - **ooolllaaalllaaa**
برچسب‌ها: ooolllaaalllaaa
نوشته شده توسط Behnam در 8:1 PM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 4 اردیبهشت1391

یه داستان عاشقانه !!!

 عاشقانه

 


 

 

توی کلاس درس تمام حواسم به دختری بود که کنار دستم نشسته بود .

او من را داداشی صدا میزد. من نمیخواستم داداشش باشم .

میخواستم عشقش مال من باشه ولی اون توجه نمیکرد.

یک روز که با دوستاش دعواش شده بود اومد پیش من

و گفت: داداشی و زد زیر گریه...

من نمیخواستم داداشش باشم ... میخواستم عشقش مال من باشه

ولی اون توجه نمیکرد...

جشن پایان تحصیلی اش بود من رو دعوت کرد .

او خوشحال بود و من از خوش حالی او خوش حال بودم.

توی کلیسا روبروی من دختری نشسته بود که زمانی عشقش مال من بود.

خودم دیدم که گفت:بله . بعد اومد کنارم و طوری اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت:

داداشی... من نمیخواستم داداشش باشم .میخواستم عشقش مال من باشه

ولی اون توجه نمیکرد...........................................................

الان روبروی من قبر کسی است که زمانی عشقش مال من بود...

داشتم گریه میکردم که یکی از دوستاش دفتری به من داد

داخل دفتر نوشته شده بود:

(( من نمیخواستم تو داداشی من باشی ... میخواستم عشقت مال من باشه

ولی تو توجه نمیکردی....)) 

                                     


برچسب‌ها: عاشقانه
نوشته شده توسط Behnam در 9:28 PM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 4 اردیبهشت1391

داستان زیبای پالتو!!!

 

 داستان زیبای پالتو

 

 

 

 

 

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
دختر:وای چه پالتوی زیبایی
پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
فروشنده:360 هزار تومان
پسر: باشه میخرمش
دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟
پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند
دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری
پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:
مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم
بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن
پسر:عزیزم من رو دوست داری؟
دختر: آره
پسر: چقدر؟
دختر: خیلی
پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟
دختر: خوب معلومه نه
یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم
دست دختر را میگیرد
فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق
چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند
فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی
دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند
پسر وا میرود
دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد
چشمان پسر پر از اشک میشود
رو به دختر می ایستدو میگویید :
او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم
دختر سرش را پایین می اندازد
پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی
ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟
دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد

 

 

 

www.bia2behnam.blogfa.com 


برچسب‌ها: داستان زیبای پالتو
نوشته شده توسط Behnam در 9:27 PM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 4 اردیبهشت1391

نهایت عشق!!!

 

نهایت عشق...

 

 

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیامیتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فزیاد میزد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریا ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 

www.bia2behnam.blogfa.com


برچسب‌ها: داستان زیبای نهایت عشق
نوشته شده توسط Behnam در 9:20 PM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 4 اردیبهشت1391

داستان عاشقانه غم انگیز

داستان عاشقانه غم انگیز
_______________________________________

 

 

 


 
یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه. روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت  "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت!!
 
نتیجه اخلاقی این ماجرا. پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند!!!!
________________________________________
فقط دانشجویان می فهمند
________________________________________
قانون پایستگی واحد :واحد ها نه از بین میروند و نه پاس میشوند بلکه از ترمی به ترم دیگر انتقال میابند !
تقلب چیست؟یک سری اعمال ننگین در صورت این کاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش وخرمی دارد نوع خاصی از  هلو برو تو گلو
شب امتحان شبی که در آن نسکافه و قهوه از والیوم ده هم خواب آورتر می شوند شب ر ق ص و پایکوبی کلمات جزوه و کتاب بر روی سسلسله اعصاب محیطی و مرکزی دانشجو
دانشجویان ساکن خوابگاه : جنگجویان کوهستان
دانشجویان پرسر و صدا : گروه لیان شان پو
خانواده دانشجویان : بینوایان
انتخاب درس افتاده : زخم کهنه
اولین امتحان : جدال با سرنوشت
مراقبین امتحان : سایه عقاب
تقلب : عملیات سری
روز دریافت کارنامه : روز واقعه
اعتراض دانشجو : بایکوت
اعتراض برای کیفیت غذا : می خواهم زنده بمانم
دانشجوی اخراجی : مردی که به زانو در آمد
آینده تحصیل کرده : دست فروش(البته این برا رشته ما نیستاون یکی رشته ها رو میگم.)
رئیس دانشگاه : مرد نامرئی
استاد راهنما : گمشده
دانشجویی که تغییر رشته داده : بازنده
سرویس دانشگاه : اتوبوسی به سوی مرگ
کتابخانه دانشگاه : خانه عنکبوتان(به استثنای دانشگاههای علوم پزشکی)
اتوماسیون تغذیه : آژانس شیشه ای
التماس برای نمره : اشک کوسه
سوار شدن به اتوبوس : یورش
ترم آخر : بوی خوش زندگی
تسویه حساب : خط پایان
عمر دانشجو : بر باد رفته
مسئول خوابگاه : کارآگاه گجت

 

www.bia2behnam.blogfa.com


برچسب‌ها: داستان عاشقانه غم انگیز
نوشته شده توسط Behnam در 9:13 PM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 4 اردیبهشت1391

نامه عاشقانه و بسیار زیبای" هانیه پاداش" به ابدی ترین عشقش"پیمان "

نامه عاشقانه و بسیار زیبای""

                                                                          

 

 

 

 

آنگاه که دل تنها شد دستها این چنین نوشت:

  دلنوشته بسیار زیبای هانیه  دختری از دیار اصفهان به ابدی ترین عشقش پیمان

تو درمركزيت دايره عمرمي وهرچه ميگردم در مدارت نميبيني چرا؟


ظرفيت مهربانيت تا بينهايت هم موازنه نميشود. رنگ از رخ مجازي آسمان پريد نگاهش نكن صدايت در

 خلاء هم به من ميرسد واز گرماي وجودت در صفر كلوين هم گل ميرويد.كسر تبديل توست كه مرا به

مجنون تبديل كرد.

در لانه قلبم هيچ كبوتري جز تو جاي نميگيرد،هيچ خاصيت تعدي نميتواند ادعا كند كه كسي هست بهتر

از تو.هيچ جبري احتمال بودنت را نميتواند انكار كند.نوك پرگار نگاهت مركز جهان من است و من با ديدنت

360درجه عوض ميشوم.قدر مطلق من بي دستانت منفي است و جذر وجودم صفر.معادله چشمانت

جواب تمام نامعادلات من است.

تنها دلخوشي ام در نبودت اين است كه من و تو هريك،يك نقطه ايم و دو نقطه هميشه در يك خط به هم

 ميرسند پس من و تو هميشه دريك خط قرار داريم.هر كجا كه باشي باهر كه باشي به اندازه اي كه

 نميدانم ولي ميدانم كم نميشود دوستت دارم.

الكترون وجودم به گردش در اطراف پروتون وجودت بسته.هندسه ي قلبم بي شكل و تمام وجودم قلب.نوار

 قلبم با ديدنت سينوس شده و گاه در نبودت مانند معادله درجه يك،خطي صاف.

قلبم تشكيل شده از بي نهايت نقطه ي محبتت.


هيچ خاصيت بازگشتي نميتواند مرا به همان روز قبل ديدنت برگرداند و از وقتي ديدمت بازگشتي در كار

نيست.هيچ كوره آفتابي گرماي هرم نفست را ندارد و عنصري تازه در جدول مندليف قلبم كشف شده

 بانام تو.*  . . .

 

 

 


برچسب‌ها: نامه عاشقانه و بسیار زیبا
نوشته شده توسط Behnam در 4:35 AM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 4 اردیبهشت1391

داستان عاشقانه و زیبا(قشنگه)

داستان عاشقانه و زیبا(قشنگه)

 

 

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.


میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ،
من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: داستان عاشقانه و زیبا
نوشته شده توسط Behnam در 4:34 AM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 4 اردیبهشت1391

داستان عاشقانه و غمگین “اثبات عشق”

داستان عاشقانه و غمگین “اثبات عشق

 

 

 

 

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به  چشام …گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم  تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمیشم جدابشم!!!

 

 


برچسب‌ها: داستان عاشقانه و غمگین “اثبات عشق”
نوشته شده توسط Behnam در 4:33 AM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 4 اردیبهشت1391

قرار

داستان عاشقانه  غمگين و خواندني قرار

نشسته بودم رو نيمكت پارك،كلاغ ها رو مي شمردم تا بياد.سنگ مينداختم بهشون.مي پريدند،دورتر مي نشستند.كمي بعد دوباره بر مي گشتند،جلوم رژه ميرفتند.

ساعت از وقت قرار گذشت.نيومد.

نگران،كلافه،عصبي شدم.شاخه گلي كه دستم بود سر خم كرده بود و داشت مي پژمرد.

طاقم طاق شد.از جام بلند شدم ،ناراحتيم رو خالي كردم سر كلاغ ها.

گل رو هم انداختم زمين.پاسارش كردم.گند زدم بهش.گلبرگ هاش كنده و له شد.يقه پالتوم رو دادم بالا،دستام رو كردم تو جيباش.راهم رو كشيدم و رفتم.نرسيده به در پارك صداش از پشت سر اومد.صداي تند قدم هاش  و صداي نفس نفس هاش داشت ميومد.بر نگشتم به رووش؛حتي براي دعوا،مرافعه،قهر.از در خارج شدم.خيابون رو به دو گذشتم.

هنوز داشت پشتم ميومد.صداي پاشنه چكمه هاش رو ميشنيدم.ميدوييد و صدام مي كرد.

اون طرف خيابون ايستادم جلو ماشين.هنوز پشتم بهش بود.كليد انداختم كه در رو باز كنم كه بشينم و برا هميشه برم.درو هنوز باز نكرده بودم كه صداي بوق و ترمزي شديد و فرياد ناله اي كوتاه ريخت تو گوش و جونم.

تندي برگشتم ديدمش پخش خيابون شده بود.به روو افتاده بو جلو ماشيني كه بهش زده بود.رانندش هم داشت تو سر خودش مي زد.

سرش خورده بود روو آسفالت و پكيده بود و خون راه كشيده  بود ميرفت سمت جوي كنار خيابون.

ترس خورده و هول دوييدم طرفش .بالا سرش ايستادم.

مبهوت.

گيج.

منگ.

هاج و واج نگاش كردم.

تو دست چپش بسته ي كوچكي بود.كادو پيچ.محكم چسبيده بودش.نگام رفت روو آستين مانتوش كه بالا شده،ساعتش پيدا بود.چهار و پنج دقيقه.

نگام برگشت و ساعت خودمو ديدم؛چهار و چهل و پنج دقيقه!

گيج و درب و داغون نگاه ساعت راننده ي بخت برگشته كردم.عدد چهار و پنج دقيقه رو نشون ميداد . . .

 


برچسب‌ها: داستان عاشقانه غمگين و خواندني قرار
نوشته شده توسط Behnam در 4:31 AM |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 17 اسفند1390

زيباترين قلب

 

زيباترين قلب

 

 

 69fgbraqdl9lpeynlld.jpg

 

 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و

 ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند.

 قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده

بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی

 زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

 مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و

 گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست.

 مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب

 او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود.

 قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و

 تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و

 آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند

 براي همين  گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

 در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت

كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير

 مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند

 كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت

 تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من

 مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم

به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم.

هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،

  من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

 گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه

 به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛

 اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه

 در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور

 عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم

 را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان

 را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند.

 گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام.

 اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند

 و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش

 بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد،

در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد

 به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و

 سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي

 لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت

و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب

 پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،

 اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق

از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

 


برچسب‌ها: داستان ناز زیباترین قلب
نوشته شده توسط Behnam در 8:28 PM |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 17 اسفند1390

داستان ديوانگی و عشق

 

داستان ديوانگی و عشق

 

536shte51pbxyw91e30v.jpg

 

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود.

 فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬

که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد.

 تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت.

 خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت

 و آرام در گوش او گفت:

عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند

و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬

دست هايش را جلوی صورتش گرفته

 بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬

تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت

 خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی

 همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

نظرت چیه؟

 


برچسب‌ها: داستان ديوانگی و عشق
نوشته شده توسط Behnam در 8:28 PM |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 16 اسفند1390

داستان بسیار زیبای عشق

داستان بسیار زیبای عشق

 

 4e05dsbykcfqwpnzab.jpg

در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای انسان ها به خلقت نرسیده بود
خوبی ها وبدهی ها در همه جا شناور بودند،آنها از بیکاری خسته

 و کسل شده بودندروزی همه فضایل وتباهی ها دور هم حمع

 شدند خسته تر و کسل تر از همیشه ناگهان ذکاوت ایستاد

 و گفت : بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک همه از این

 پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم

 می گذارم من چشم می گذارم.و از آنجایی که هیچ کس

 نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند

 او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست

و شروع کرد به شمردن..یک..دو..سه
همه رفتند تا همه جایی پنهان شوند
!
لطافت خود را به شاخِ ماه آویزان کرد
.
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد

اصالت در میانِ ابرها مخفی گشت.
هوس به مرکزِ زمین رفت
.
طمع داخلِ کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد
.
و دیوانگی مشغولِ شمردن بود،هفتاد و نه...هشتاد..

هشتاد ویک همه پنهان شده بودند به جز عشق که

همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.و جای

تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردنِ

 عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایانِ

 شمارش میرسید.


نودوپنج..نودوشش..نودوهفت.هنگامی که دیوانگی به

صد رسید عشق پرید و در بینِ یک بوته گلِ رز پنهان شد

.دیوانگی فریاد زد دارم میام.و اولین کسی را که پیدا کرد

 تنبلی بود،زیرا تنبلی،تنبلی اش آمده بود جایی پنهان

 شود و لطافت را یافت که به شاخِ ماه آویزان بود.
دروغ تهِ دریاچه،هوس در مرکزِ زمین ،یکی یکی همه

 را پیدا کرد به جز عشق.او از یافتنِ

عشق،ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد،تو فقط باید

 عشق را پیدا کنی و او پشتِ بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از دزخت کند و

با شدت و هیجانِ زیاد آن را در بوته گلِ رز فرو کرد

و دوباره و دوباره تا با صدایِ ناله ای متوقف شد.

عشق از پشتِ بوته بیرون آمد با دستهایش صورت

 خود را پوشانده بود و از میانِ انگشتانش قطراتِ

خون بیرون می زد.شاخه ها به چشمانِ عشق

 فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.
دیوانگی گفت:"من چه کردم من چه کردم،چگونه

می توانم تو را درمان کنم.عشق پاسخ داد:
"
تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی

 کاری بکنی،راهنمایِ من شو."
و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق

 کور است و دیوانگی همواره در کنارِ اوست

 


برچسب‌ها: داستان بسیار زیبای عشق
نوشته شده توسط Behnam در 10:58 PM |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 16 اسفند1390

داستان زیبا و عاشقانه ی دلیل عشق و داستان زیبا عاشقانه ی دختر فداکار

 

داستان زیبا و عاشقانه ی دلیل عشق

 

zmjmi6say0h5v9qcl46.jpg

یک بار دختری حین صحبت با پسری

 که عاشقش بود، ازش پرسید:


-
چرا دوستم داری؟ واسه چی می گی عاشقمی؟



-
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا" دوست دارم


-
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی

 عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟


-
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم


-
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


-
باشه.. باشه! میگم... چون تو خوشگلی،

 صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی،

 دوست داشتنی هستی،

 با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت...


-
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد



متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی

 کرد و به حالت کما رفت. پسر نامه ای رو کنارش

گذاشت با این مضمون:

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که

 نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست

 دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم

 نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم اما حالا نه

می تونبی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم

عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان،

 پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه! معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم


 

داستان زیبا عاشقانه ی دختر فداکار

 

  •  
  • 7ld8iluk5ant8orlo3jc.jpg

همسرم با صدای بلندی گفت :

 تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟

 میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد.

 اشک در چشمهایش پر شده بود….

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم،

 چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد

 و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق،

 همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم،

 هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم،

 قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم،

 نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه

 رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد.

انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت،

 من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه.

 یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه.

 نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت،

 فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟

 ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم.

آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت.

 و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی.

 حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و

 چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر

 من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود.

 آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد.

 من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد

و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی

 آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه

 خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت،

پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای

 هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته

 هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض

 جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید

 هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله

 اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند

 هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و…

 شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من،

 تو به من درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی

 نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن.

آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو

 بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

!!! اره دادا اگه نمیدونی بدون!!!




برچسب‌ها: داستان زیبای دلیل عشق و دختر فداکار
نوشته شده توسط Behnam در 10:58 PM |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 16 اسفند1390

زنجیر عشق داستان عاشقانه ی زیبا

زنجیر عشق داستان عاشقانه ی زیبا

03r9jhytwjyp2dus73de.jpg

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه،

 سر راه

 زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف

 ایستاده

بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم

 کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی

نایستاد، این

واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب

 رو بست و آماده

 رفتن شد, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"
و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید.

من هم در این

 چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به

شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸

باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه
!"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا

 چیزی بخوره

 و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که

 می بایست

هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا

 هیچ گاه

 هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از

 در بیرون رفته بود ،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی

 گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در

چشمانش

جمع شده بود.
در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی

 به من ندارید.

من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی

 یکنفر هم به من

 کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این

 کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه
!".
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت

 در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد

به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه

 چیز داره درست میشه

 
 

داستان عاشقانه و رمانتیک خواندنی نهایت ابراز عشق

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید

 آیا می توانید راهی غیر تکراری

 برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

 

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن

عشقشان را معنا می کنند.

 برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین»

 را راه بیان عشق عنوان کردند.

 شماری دیگر هم گفتند

«با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی»

 را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که

شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

 

 

یک روز زن و شوهر جوانی

که هر دو زیست شناس بودند

 طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.

 آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر

 ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر،

تفنگ شکاری به همراه نداشت و

دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر

پریده بود و در مقابل ببر،

 جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه،

مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و

 همسرش را تنها گذاشت.

 بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد

 ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

 ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان

شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید :

 آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش

 چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت

 خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد:

ه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ،

تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت

 کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس

 کرده بود که ادامه داد:

 همه زیست شناسان می دانند ببر فقط

 به کسی حمله می کند که حرکتی انجام

می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه

 وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ

مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه

 ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم

برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.



 

برچسب‌ها: زنجیر عشق داستان عاشقانه ی زیبا
نوشته شده توسط Behnam در 10:48 PM |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 16 اسفند1390

داستان زیبای عشق واقعی

 

داستان زیبای عشق واقعی

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود،

صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود

 اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق

 را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. ....

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود،

صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود

 اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق

 را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که

 ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی

یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد

 و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود

 می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست

خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش

 به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به

 دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران

 خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها

حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ

کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای

واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت

سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به

سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن

بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند،

پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد

. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی

 پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی

قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر

 پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی

 باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت

 دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر

 به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون

 آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی

 با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل

 گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از

 آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات

 بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا

شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و

 به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر

 حرف زیادی نزد، تنها

کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت.

پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت:

 مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد.

در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را

پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به

 او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت:

 دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد
.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش

 نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش،

 هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه،

در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت:

در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم،

 می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.


برچسب‌ها: داستان زیبای عشق واقعی
نوشته شده توسط Behnam در 10:43 PM |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 16 اسفند1390

عاشقانه ترین داستان(عشق...) پیر مرد

 

عاشقانه ترین داستان(عشق...)

 

b4l85vfevbbmn8wo7dgy.jpg

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف

 کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین

 درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند

سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت

 آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی

 به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل را پرسیدند.
پیرمرد گفت
...
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه

 را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد

 با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را

 متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما

چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه

پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:

 اما من که می‌دانم او چه کسی است...!


برچسب‌ها: عاشقانه ترین داستان
نوشته شده توسط Behnam در 10:37 PM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 24 بهمن1390

!!!شعر های عاشقانه نوشته شده توسط بهنام!!!


 شعر های عاشقانه 

بسیار زیبا

54fo1dmub992x2fdvqiu.jpg

 

سلام

سلامی از قلب شکسته

 از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال 

 که دراسمان عشق به پروازدرامده است

سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص

 چشمه ساران  سلامی به لطافت گرمای بهاری 

 سلامی همچو بوی خوش اشنایی

  سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل   

 


         

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

   ببین مرگ مرا در خویش.

که مرگ من تماشاییست    

مرا در اوج میخواهی؟

 اگر خواهی تماشا کن   

 دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

  در این دنیا که حتی ابر نمیگرید

به حال من  همه از من گریزانند

 تو هم بگذر ز حال من 

 گره افتاده در کارم

 به خود کرده گرفتارم

  به جز درخود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

  (بخدا یه دنیا دلم گرفته)


 مرگ زندگی  

 خسته ام از اين زندان  كه نامش زندگيست

 پس قشنگي هاي دنيا دست كيست؟

  باختم در عشق اما باختن تقدير نيست 

 ساختم با درد تنهايي مگر تقدير چيست؟ 

   از اين تکرار ساعتها  از اين بيهوده بودنها

  از اين بي تاب ماندنها از اين تردیدها نیرنگها شکها خیانتها 

 از اين رنگين کمان سرد

 آدمها و از اين مرگ باورها و رویاها.... 

 پریشانم .............

دلم پرواز می خواهد.................  


   چارلی چاپلین به دخترش نوشت=

تا وقتی قلب عریان  کسی را ندیدی

 بدنت را عریان نکن.

هرگز چشمانت را  برای کسی که

 معنی نگاهت را نمیفهمد گریان  مکن. 

 قلبت را خالی نگاهدار و اگر روزی

خواستی کسی  را در قلبت جای دهی 

 سعی کن فقط یک نفر باشد و به  او بگو=

تو را کمتر از خدا و بیشتر از خودم دوست دارم

   زیرا به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز دارم...    


 

   همه لرزش دست و دلم

از آن بود كه

كه عشق پناهي گردد،

پروازي نه

گريز گاهي گردد.

 آي عشق آي عشق

چهره آبيت پيدا نيست

و خنكاي مرهمي

بر شعله زخمينه شور شعله،

 بر سرماي درونآي عشق

 آي عشق

چهره سرختت پيدا نيست.

غبار تيره تسكين يبر حضور وهنو دنجِ رهائي،

 بر گريز حضور.

سياهي،

 بر آرامش آبيو سبزه برگچه،

  بر ارغوان آي عشق آي عشق

رنگ آشنايت، پيدا نيست. 


       چه روزایی بود قدیما

 با تو یه همبازی بودم     

        قایم موشک چه حالی داشت

همیشه من رازی  بودم       

                               قدیما از زیر چشام دزدکی نگا  میکردم 

                  جای دوری که میرفتی زود تو رو پیدامیکردم 

                                                   یه روزی بزرگ شدم

چشمامو بستم تا بری               

            وقتی پیدات بکنم داد بزنم بازنده ای  

        تاکه بستم چشمامو  دیدم شدی از من جدا  

              من به اعتماد بچگی حتی نکردم یه نگا 

             من که خیلی گشتمو چشمام ندید دیگه تو را   

           چرا تو یار غریبه ها شدی ای بی وفا 

                       هنوزم امید دارم کم بشه این فاصله ها 

      غریبه چشم بزاره شاید تو برگردی به ما...........  

 


   

 

     گفته بودی تو و هیچکس...

 ولی من ساده انگار 

  فراموش کرده بودم

 این روزها

 هیچکس هم 

برای خودش

 کسی است...          

 


 

 من در این اوج تنهایی خواستم

بوزم تا شاید در وزش بادها   

  دیگران را شاد کنم اما نتوانستم.

  خواستم بوزم بدوم شاد باشم اما نتوانستم.  

 گم راه بی راه در وسط جاده ی تنهایی

 مانده ام و کسی نیست مرا در یابد.  

  فرصت من به اخر رسیده است.

چشمانم دیگر سو ندارد.  همه از من  دورند.

 دور...دور. هیچکس مرا نمیبیند و اوج مرا درک نمیکند.........         

 


 

 تعریف ایرانی ها از عشق=

عشق سوتفاهمی است

 بین دو احمق...

که با یک ببخشید تمام میشود...  

                  تعریف ایتالیایی ها از عشق= 

 عشق یعنی ترس از دست دادن تو... 

   تعریف اسپانیایی ها از عشق=

 عشق ساکت است

 ولی اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است...    

 


            آره بارون میومد 

 آره بارون میومدآره بارون میومد خوب یادمه،

 مث آخرای قصه،

 که آدم می ره به رویا،

 آره بارون میومد خوب یادمه...

زیر لب زمزمه کردم،

 کی می تونه این دل دیوونه رو از من بگیره؟

اون قَدَر باشه که من

 این دل و دستش بدم و چیزی نپرسه،

دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش،

 آره بارون میومد خوب یادمه ...

آره بارون میومد خوب یادمه،

یه غروب بود روی گونه هات،

دو تا قطره که آخرش نگفتی

بارونه یا اشک چشمات،

 اما فرقی هم نداره،

کار از این حرفا گذشته،

دیگه قلبم سر جاش نیست،

 آره بارون میومد خوب یادمه،

 آره بارون میومد خوب یادمه ...

خیلی سال پیش،

  توی خوابم دیده بودم

 تو رو با گونه ی خیست،

 اونجا هم نشد بپرسم

بارونه یا اشک چشمات،

 اونجا هم نشد بپرسم ...     

 


  

     فال مان هر چه باشد 

 فال مان هر چه باشدباشــــــــــد

حالمان را دریاب

خیال کن " حافظ " را گشوده ای

 و می خوانی"  مژده ای

 دل که مسیحا نفسی می آید 

 "یا" قتل این خسته به شمشیر

 تو تقدیر نبود "

 چه فرقی می کند ؟

فال نخوانده ی تو،منــــــــم   

 


     گاهی آدمها می روند 

 گاهی آدمها می روند

نه برای اینکه دلایل ماندنشان کم شده

  بلکه به این دلیل که آنقدر کوچکند

 که تحمل حجم بالای محبت تو را ندارند

 


 

 او که رفتنی است ، بگذار برود . . .

 چه باک برای انسان ها همون قدر باش

 که برای تو هستن 

   بیشتر که باشی ؛

 باعث سو ء تفاهم میشه     

 


   

  خدا جون ميشه

خدا جون ميشه امشب تو منو تو بغل بگيري؟

 جز شــاهــنامه كه آخرش خوشه ...

 همه چی هــمیشه ؛ 

 فقط اولــش خوشه ... !

 


 من حتی شهامت خود کشی هم ندارم

 نفرین به تو که هر چه شهامت داشتم رو گرفتی

    اون رفته کجا نمیدونم گفت : 

 میخوام برات یادگاری بنویسم گفتم : کجا ؟...

 گفت : روی قلبت گفتم : باشه ،

بنویس تا همیشه یادگاری بمونه

 یه خنجر برداشت گفتم :

این چیه ؟گفت : هیس ساکت شدمگفتم :

بنویس چرا معطلی ؟

 خنجر رو برداشت و با تیزی خنجر نوشت

دوستت دارم  اون رفته کجا ....؟

نمیدونم اما .......هنوز زخم خنجر 

یادگاریش رو قلبم مونده !!!   

 

     


 

 

   نذاشتن پیش هم باشیم گل نازم ،

  دلم تنگه ، 

 نذاشتن ، پیش هم باشیم باید هر دو ،

 جدا از هم ،

  شریک درد و غم باشیم  دلم تنگه ،

  واسه چشمات دلم تنگه، گل نازم، 

 منم مثل، تو دلگیرم میدونم عاقبت یک شب ،

 از این دلتنگی میمیرم دلم تنگه ،

گل نازم ، نگی از تو ،

 جدا بودم اگه پرسیدن اون کی بود،

 نگی من بی وفا بودم دلم تنگه ،

واسه چشمات گل نازم،

 دلم تنگه، نذاشتن، پیش هم باشیم

 باید هر دو، جدا از هم،

شریک درد و غم باشیم

 دلم تنگه ،

 تقدیم به اون کسی که

دیگه بیادم نیست و کنارم نیست!!!   

 


 

      عاشــقٍ آن لحــــــظه ام،

  عاشــقٍ آن لحــــــظه ام،

که کنارت هستــــــــم،

و کودک درونـــــــم از اشتیاق با تـــو بودن،... 

 می خــــواهد زمین و زمان را بهـــم بریزد... 

   به امید نگاهت ایستادن،

به روی شانه هایت سر نهادن، 

 مرا خوش تر از این ها آرزویی ست:

دهان کوچکت را بوسه دادن!   

 


    

  صبر کن سهراب

  صبر کن سهراب! 

 گفته بودی: قایقی خواهم ساخت...

 دور خواهم شد از این خاک غریب...

 قایقت جا دارد ؟؟؟  

من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...   

 


 

    جای خالیت را 

جای خالیت را

نه کتاب پر میکند

نه خواب

 نه حتی سیــــــــــــــــــــــــــــگار

 من دلم آرامش میخواهد....... 

 یک نفس یک جفت چشمِ مهربان

 یک ثانیه امید نه یک قابِ خالی

 یک طوفان خاطره یک عمر حسرت....

من دلم تــــــــــــو را میخواهد... 

 

 


 

  شاید

 شاید یه روزی این جسمو پسش دادم

به خود خود طبیعت 

 اما این  خودکشی نیست

 خیلی وقته که کشتم خودمو از درون ،

  اما هنوز  جسممو پس ندادم...  

 


 

 

          ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺻﺒﻮﺭﯼ ﻡ

ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺻﺒﻮﺭﯼ ﻡ 

 ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﺿﻌﻒ ﻭ ﺑﯽﮐﺴﯽ ﺍﻡ ﻧﮕﺬﺍﺭﺩﻟﻢ

  ﺑﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﭘﺎﯼ ﺑﻨﺪ ﺍﺳﺖﮐﻪ ﺗﻮ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ 

 ﻓﺮﯾﺎﺩﻫﺎ ﺭﺍﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻧﺪ،

  ﻫﻨﺮﻭﺍﻗﻌﯽ ، ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺳﺖ

      آرام نگیری دیگر هوای برگرداندنت را ندارم...

 هرجا كه دلت می خواهد برو ...

 فقط آرزو می كنم ... 

 وفتی دوباره هوای من به سرت زد...

 آنقدر آسمان دلت بگیرد كه با هزار شب

 گریه چشمانت باز هم آرام نگیری          

 

 


 

 

دل من دل من تـنها بـود ، 

    دل من دل من تـنها بـود ،

 دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد یک جا به کجا ؟

!...  معـلـوم است ،

 به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

 که بمانـد آن جا ،

 پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

 دل من ساکن دیوار و دری ،

 که تو هر روز از آن می گـذری .

 دل من ساکن دستان تو بود

 دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگریراستی ،

 دل من را دیـدی ...؟    

 


   هنوز اون روز فراموشم نمی شه

که با دست قشنگت روی شیشه

کشیدی عکس قلبی و نوشتی

واسه امروز و فردا و همیشه....

 


 

 آرزوی من اینست

 که دو روز طولانیدر کنار تو باشم

 فارغ از پشیمانی آرزوی من اینست 

یا شوی فراموشم یا که مثل

 غم هر شب گیرمت در آغوشم  

 


 

 

   روز اول گل سرخي برام اوردي

  گفتي براي هميشه دوستت دارم  

روز دوم گل زردي برايم اوردي

  گفتي دوستت ندارم

 روز سوم گل سفيدي برايم اوردي

  و سر قبرم گذاشتي و گفتي

 منو ببخش فقط يه شوخي بود

 


 

   بهت نمی گم دوست دارم،

 ولی قسم می خورم که دوست دارم

بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،

چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، 

 چون توخوش ترازخوابی  

اگه یه روزچشمات پرِاشک شد 

 ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،

صدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،

 اما منم پا به پات گریه می کنم 

 اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صدام کن، 

 قول می دم سکوت کنم اگه دنبال 

 خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ،

  صدام کن چون قلبم تنهاست

  اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم

  اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری

  قول نمی دم جلوتو بگیرم 

 اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

 


    چقدرعجيبه

 چقدرعجيبه که تا مريض نشي

  کسي برات گل نمي ياره 

 تا گريه نکني 

 کسي نوازشت نمي کنه 

 تا فرياد نکشي

  کسي به طرفت برنمي گرده

  تا قصد رفتن نکني

  کسي به ديدنت نمي ياد

  و تا وقتي نميري

 کسي تورو نمي بخشه  

 


 

 هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد 

 و كسي كه چنين ارزشي دارد  

باعث اشك ريختن تو نمي شود 

 اگر كسي تو را آنطوركه ميخواهي دوست ندارد 

 به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد 

 دوست واقعي كسي است كه دستهاي تورابگيرد

 ولي قلب تورالمس كند 

 بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است 

 كه در كنار او باشي و بداني

كه هرگزبه اونخواهي رسيد  

 


     زندگی به من آموخت:

 که چگونه اشک بریزم

  اما اشک به من نیاموخت:

 که چگونه زندگی کنم!

 


 

با سیم نازمژه هات

 یه عمره گیتارمی زنم 

 نگاهتو کوک نکنی من

 خودمودارمی زنم 

 چشمات اگه رو پنجرم طرحه ستاره نزنند

 دست خودم نیست

 دلمو به درودیوارمی زنم 

 تواگه نباشی من مثل اون پسرکی

که گمشده گوشه کوچه

 می شینم ازغم تو زارمی زنم

 


 

  زندگي

 همچون کلافي پيچ در پيچ است 

 که اولش پيچ است

 وآخرش هيچ است !!!

 


 

عجب معلم بدی است این طبیعت

  که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد 

   بنام انکه اشک را آفريد تا  آتش

 جنگلهاي عشق را خاموش کند!!!  

 


 

  اي بسته به تارو پودم

من لايق عشق تو نبودم

 عشقي که نهفته در دلم بود

 در راه محبت تو کم بود !!!

 

 


 

  سکوت تنها دوستي است که

 هرگز خيانت نمي کند

عشق دو دستي تقديم نمي شود

 پس  براي انکه به دستش بياري

 کوشش کن  !!!

 


 

 

 هرگز

 نديدم بر لبي لبخند زيباي تو را

هرگز 

 نمي گيرد کسي در قلب من جاي تو را

 عشق تنها ميکروبي است که  از راه چشم سرايت مي کند  !!!

 


 

 شمع سوزان توام

 اينگونه خامو شم نکن

 در کنارت نيستم

 اما فراموشم نکن  

 


 

 نمیدانم زندگی چیست؟؟ 

 اگر زندگی شکستن سکوت است

  سالهاست که من سکوت را شکسته ام 

 اگر زندگی خروش جویبار است 

 سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی

  جوشیده ام  اما این نکته را فراموش نمی کنم 

 که زندگی بی وفاست 

 زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم 

 اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم !!!

 

 


 

 پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ 

 با اینکه دوست داشتم

  با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... 

 گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : 

 پس به خاطر چی زنده هستی؟ 

 با اینکه دلم می خواست

داد بزنم به خاطر دل تو...

گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم :

تو بخاطر چی زنده هستی؟

  در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:

 بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست  

 


 

   هميشه به من مي گفت

  زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود 

 که به من مي گفت تو زندگي من هستي 

 روزي از روزها از او پرسيدم 

 به چه اندازه مرا دوست داري  گفت

 به اندازه خورشيد  در اسمان

 نگاهي به اسمان انداختم  ديدم

 که هوا باراني بود و خورشيدي

 در اسمان معلوم نبود

  شبي از شبها از او پرسيدم 

 به چه اندازه مرا دوست داري

  گفت به اندازه ستاره هاي اسمان 

 نگاهي به اسمان انداختم ديدم 

 که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود

  خواستم براي از دست دادنش

  قطره اي اشک بريزم ولي حيف 

 تمام اشکهايم را براي بدست

 اوردنش از دست داده بودم !!!   

 


 


 هر وقت که دل کسي رو شکستي 

 روي ديوار ميخي بکوب

  تا به يادت باشه که دلشو شکستي

  هر وقت که دلشو بدست اوردي 

 ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست 

 اوردي اما چه فايده

جاي ميخ که رو ديوار مونده  !!!

 


 

   روزي تمام احساسات آدمي

  گرد هم جمع مي شن

و غايم موشک بازي ميکنن  

ديوانگي چشم ميذاره همه مي رن غايم ميشن

  تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت

 ميره اون ور غايم  ميشه عشق مي ره

پشت يه گل رز ديوانگي همه  رو پيدا مي کنه

به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده 

 و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل

 رز عشق  نمياد بيرون ديوانگي هرچي

 صدا مي زنه عشق بيا بيرون 

 ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور

 رز رو با  خنجرش مي زنه تا عشق

 پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ

چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه

 به دست و پاي عشق  بهش مي گه من

 چشم تو رو کور کردم  تو هر کاري بگي

 من انجام ميدم  عشق فقط

 يک چيز از اون می خواد  بهش مي گه

 با من هم درد  شو از اون وقت

به بعد ديوانگي هم  

درد عشق کور شد و بس  

 

 


 

 

  اگه قلبمو شکستی

 به فدای یک نگاهت

  این منم چون گل یاس

 نشستم سر راهت 

 تو ببین غبار غم رو که نشسته

 بر نگاهم  اگه من نمردم

 از عشق تو بدون که روسیاهم 

 اگه عاشقی یه درده چه کسی

 این درد ندیده  تو بگو کدام عاشق

 رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه  ما همه

 غرق گناهیم  میون این همه آدم یه غریب

 و بی پناهیم  تو ببین به جرمه عشقت

 پره پروازمو بستند 

 تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم

   اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي

  بر مي گرده ونگات

 مي كنه بدون براش مهمي 

 اگه يكي

 رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي

 بر مي گردو با عجله مياد به سمتت

  بدون براش عزيزي

  اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي

  بر مي گردو نگات

 مي كنه بدون واسش قشنگي 

 اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني 

 مياد با هات اشك مي ريزه 

 بدون دوستت داره  !!!!!

 


 

   دروغ و خيانت رو هك كن__ 

 از انسانيت كپي بگير

 و سند توآ ل كن__ 

 با صداقت و وفا و معرفت چت كن__

  از زيباترين خاطره زندگي وب بگير__

تو پروفايل قلبت يه قلبه تير خورده بذار

و بگو عاشق عشق هستي__

و عاشق عشق باشين_ در مسنجر قلبت عشق رو اد كن __

 وبه احساسات زيبايي پي ام بده__

غم رو ديلت كن__

و واژه بدي رو رينيم كن__

 براي غرورت آف بزار

  و بگو بشينه آخه

(دنيا دو روزه)  

 

 


 

 واسه شكستن يه دل

 فقط يه لحظه وقت مي خواد.

 اما واسه اينكه

 از دلش در بياري شايد

 هيچ وقت فرصت نداشته باشي...

 ميشه مثل يه قطره اشك

 بعضي ها رو از چشمت بندازي ،

 ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري

كه با رفتن بعضي ها از چشمت

 جاري ميشه زندگي گل سرخي است

 كه گلبرگهايش

 خيالي و خارهايش

 واقعي است .  

 


 

    عشق نمي پرسه اهل کجايي ،

 فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني .

عشق نمي پرسه چرا دور هستي

  فقط ميگه هميشه با من هستي . 

 عشق نمي پرسه که دوستم داري

  فقط ميگه : دوستت دارم        

 


 

  سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! 

 خط اولي به دومي گفت

ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!!

دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : 

 بهترين زندگي!!!  

 در همان زمان معلم بلند فرياد زد : 

 " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" 

 و بچه ها هم تکرار کردند: ....

دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند 

 مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن 

 به ديگري خود را بشکند !!  

 


 

  عشق تنها براي يک بار مي ايد

و براي تمام عمرش مي ايد

 عشق همان بود که به تو ورزيدم

 حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار 

 و از بس بدان اويختم تا هميشه

 همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت 

 بس تا هميشه

 عاشقت مي مانم  !!!

 


 

   اگه روزي شاد بودي،

  بلند نخند كه غم بيدار نشه 

 و اگه يه روز غمگين بودي،

  آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه

اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم

  هیچ گاه برای امدنت باران

 را بهانه نمی کردی

  رنگین کمان من  !!!

 


 

 از کسی که دوستش داری

 ساده دست نکش. 

 شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون

دوست نداشته باشی

 و از کسی هم که دوستت داره

 بی تفاوت عبور نکن .

 چون شايد هيچ وقت ،

هيچ کس تو رو مثل اون

دوست نداشته باشد  

 


 

 روي تخته سنگي نوشته شده بود:

  اگر جواني عاشق شد چه کند؟

 من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.

  براي بار دوم که از آنجا گذر کردم  زير نوشته ي

 من کسي نوشته بود:

 اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ 

 من هم با بي حوصلگي نوشتم: 

 بميرد بهتر است.

براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. 

 انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

اما زير تخته سنگ

 جواني را مرده يافتم...  

 

 


 

 اي بسته به تارو پودم

 من لايق عشق تو نبودم

  عشقي که نهفته در دلم بود

 در راه محبت تو کم بود  !!!

 


 

 بچه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم

  نهايت هر چيزي همين 10 تا بود

  از بابا بستني که مي خوا ستم10 مي خواستم

  مامانو 10 تا دوست داشتم

خلا صه ته دنيا همين 10 تا بود 

 و اين 10 تا خيلي قشنگ بود 

 حالا نمي دونم که دنيا

 چقدره نهايت دوست داشتن

  چندتاست ده تا بستني هم کفافمو نمي ده

خيلي هم طمعه کار شده ام اما مي خوام

بگم دوستت دارم مي دوني چقدر؟

 به اندازه همون ده تاي بچگي!!!

 


 

   انقدر از زندگاني دلگير

 و دلسردم که روزي  اگر بميرم

 مر گ خود را جشن مي گيرم 

  زندگي شهد گلي است 

 که زنبور زمانه مي مکدش 

 انچه مي ماند عسل خاطره ها ست

 


 

  هميشه کسي رو انتخاب کن

 که اونقدر قلبش بزرگ باشه

 که نخواهي براي اينکه  تو قلبش جا بگيري

 خودت رو کوچک کني

   به چشمانت بياموز ؛

 که هرکس ارزش ديدن نداردبه دستانت بياموز ،

 که هرگل ارزش چيدن ندارد

به قلبت بياموز  که هر کس

 کنج آن جايي ندارد!!!

 اره دادا اینه !!!


 


برچسب‌ها: انبوهی از شعر های عاشقانه بسیار زیبا
نوشته شده توسط Behnam در 8:51 PM |  لینک ثابت   •